کتاب ناتور دشت
نویسنده : جی . دی . سلینجر
برگردان از : محمد نجفی / انتشارات نیلا
کتاب را تازه تمام کردم همین چند دقیقه پیش . این را می دانم برای اینکه اظهار نظرمون در مورد یک کتاب ، داستان ، فیلم و یا موسیقی و هر چیز دیگری عجولانه و احساساتی نباشد بهتر است بلافاصله قضاوت نکنیم اما الان نوشتنم آمده و اگر وقتش فوت شود دیگر هرگز نخواهم نوشت .
بگذریم ، کتاب ناتور دشت از جمله قلیل کتاب هایی است که پس از اینکه شروعش کردی دلت نمی آید ناتمام بگذاریش .
شخصیت اصلی داستان پسری است بنام " هولدن کالفید " که بجای نویسنده ی کتاب نشسته ودر طول داستان وقایع و خاطرات از زبان هولدن گفته می شود .
هولدن که رکورد عوض کردن و اخراج شدن از مدرسه را دارد ! آخرین مدرسه ایکه در آن تحصیل می کند و قسمت اعظمی از کتاب راجع به این مدرسه و دانش آموزان و کلاس ها و اساتیدش است " مدرسه ی پنسی " است .
محدود بودن موضوعات دروس ، عدم سازش با سایر دانش آموزان ، تنش میان وی و اساتید و هزاران عامل دیگر که تنها با خواندن کتاب خواننده را قانع
می کند ، از جمله دلایلی است که هولدن برای درست عمل کردنش (راجع به تحمل نکردن محیط پنسی ) می آورد .
هولدن امسال به دلیل اینکه از پنج درس، تنها توانسته در یک درس آن هم انگلیسی به دلیل اینکه انشایش خوب بوده، قبول شود و این برای مدیر مدرسه کافی است که برگه ی اخراج هولدن را برای پدر و مادرش پست کند . البته این قضیه نه تنها برای هولدن ناراحت کننده نیست بلکه یک اجبار دلخواه برای خلاص شدن از محیط غیر قابل تحمل پنسی نیز محسوب می شود .
همه و همه ی این قضایا دست به دست هم می دهند تا هولدن چهار روز قبل از تعطیلات رسمی مدرسه به مناسبت کریسمس ، از پنسی بزند بیرون و وداعش با خوابگاه را اینگونه توصیف می کند :
" وقتی دیگه واسه رفتن کاملا آماده شدم و وسایلمو ورداشتم ، دم پله هل وایسادم و آخرین نگاهو به راهرو انداختم . داشت گریه م می گرفت . نمی دونم چرا . کلاه شکارمو گذاشتم سرم و همون جرو که دوس داشتم لبه شو دادم عقب و با همه ی زوری که داشتم داد زدم " خوب بخوابین کودنا ! " شرط می بندم همه ی حرومزاده ها رو بیدار کردم . بعدش زدم بیرون . "
به اینجای کتاب که رسیدم همش شعر نیما توی ذهنم میومد :
" می تراود مهتاب / می درخشد ماه / مانده پای آبله از راه دراز / بر دم دهکده مردی تنها / کوله باری بر دوش / دست او بر در می گوید با خود :
غم این خفته ی چند ، خواب در چشم ترم می شکند . "
بقیه ی کتاب به وقایع چهار روزی اختصاص دارد که هولدن باید صبر کند تا همه ی مدارس تعطیل شوند چون هنوز پدر و مادرش از اخراجش آگاه نشده اند .
در جای جای کتاب می توان فهمید که دلبستگی ها و چیزهایی که بتواند برای هولدن جلب توجه کند ، بسیار نادر است و بر عکس تا دلت بخواهد کتاب پر است از قضایایی که براحتی هر چه تمام برای هولدن نه تنها تنفر انگیز بلکه به قول خودش افسرده کننده باشند . در جایی از کتاب در گفتگویی که هولدن با خواهر کوچکترش " فیبی " دارد بطور مستقیم در جواب خواهرش که چه چیزهایی را دوست دارد ، تقریبا عاجز می شود و در آخر می گوید :
" همه ش مجسم می کنم چن تا بچه ی کوچیک دارن تو یه دشت بزرگ بازی می کنن . هزار هزار بچه ی کوچیک . و هیشکی هم اونجا نیس ، منظورم آدمه بزرگه ، غیر من . منم لبه ی پرتگاه خطرناک وایساده ام و باید هر کسی رو که مآد طرف پرتگاه بگیرم ، یعنی اگه داره می دوئه و نمی دونه داره کجا می ره ، من یه دفه پیدام میشه و می گیرمش . تمام روز کارم همینه ، ناتور دشتم . "
باز هم با شعر نیما مقایسه کنید . اشعار " فریاد " مشیری و اخوان ثالث هم در طول داستان ذهنم را درگیر خودشان می کردند .
بطور کلی با خواند کتاب می توان فهمید که هولدن با بچه ها و کوچکترها روابط بهتری برقرار می کند بطوریکه در پایان داستان می توان با قطع و یقین گفت که محبوبترین شخصیت برای هولدن خواهر کوچکش " فیبی " است . و حتی دلیل اصلی نرفتن هولدن به غرب و قید همه چیز و همه کس نزدنش را اصرار " فیبی " می توان بیان نمود .
یکی از قسمتهای دیگر کتاب که به نظر من اگر نگویم اوج بلکه از بهترین قسمت ها بود مناظره ایست که هولدن با معلم سابقش " آنتولینی " دارد :
" سقوطی که من ازش حرف می زنم و گمونم تو( هولدن ) دنبالشی ، سقوط خاصیه ، یه سقوط وحشتناک . مردی که سقوط می کنه حق نداره به قهقرا رسیدنشو حس کنه یا صداشو بشنوه . همینطور به سقوطش ادامه می ده . همه چی آماده س واسه سقوط کسی که لحظه ای تو عمرش دنبال چیزی می گرده که محیطش نمی تونه بهش بده یا فقط خیال می کنه که محیطش نمی تونه بهش بده . واسه همینم دست از جستجو می کشه . حتی قبل از اینکه شروع کنه دس می کشه !! . "
بطور کلی میتونم بگم که " ناتور دشت " کتابی است که ارزش پیشنهاد دادن دارد ، مخصوصا اینکه امکان این چنین دغدغه ها و ذهنیت هایی برای هر کس وجود دارد.
+ نوشته شده توسط م.رند در یکشنبه یکم مرداد 1385 و ساعت
8:3 |