تبليغاتX
سرای سراب

تدریس دروس تخصصی رشته مهندسی معدن(کنکور٬ پایان ترم)

(مکانیک سنگ٬کانه آرائی٬ شیمی فیزیک٬ روش های حفاری٬ حفر چاه و تونل٬ زیرزمینی٬ روباز٬چالزنی و آتشباری٬ تهویه)

  •  جزوه های کنکور ارشد ۸۷
  • ترجمه مقالات و متون انگلیسی
  • دروس ریاضی ۱ و ۲ و معادلات دیفرانسیل

توسط دانشجوی کارشناسی ارشد دانشگاه صنعتی امیرکبیر تهران

تلفن:۰۹۱۲۶۹۹۴۹۱۷

+ نوشته شده توسط م.رند در پنجشنبه دهم بهمن 1387 و ساعت 5:13 |

حدود یک ربع هستش که از امتحانای لعنتی این ترم

فارغ شدم .جفت امتحانایی که بخاطرشون کمرم داره از

درد می شکنه رو گند زدم . البته به عقیده ی خیلی از

بچه ها مهم اینه که تموم شد حالا نتیجش با خود خدا.

آره میشه گفت که این نیز بگذشت . دو هفته ای که به

اندازه ی کل هفته های ترم مصیبت داشت و ممکنه پس

لرزه هاش تا چند روز رد پاشونو از زندگیم بیرون نکشن .

+ نوشته شده توسط م.رند در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 و ساعت 5:15 |
امروز یه جمله ای رو توی تابلوهای دانشگاه دیدم

نمی دونم از کیه ؟ شاید تاگور

 " کاریز خوش دارد خیال کند که تمام رودها برای این هستند که به او بریزند . " 

+ نوشته شده توسط م.رند در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385 و ساعت 3:6 |

یه شعر از یغما گلرویی گذاشتم :

تیر اخطار!

فراری ام! فراری ام! فراری از لباس سبز!

فراری از چکمه سفید! فراری از حصار و مرز!

فراری ام!فراری ام! فراری از نفرت و جنگ!

فراری از قمقمه و تیر و کلاهخود و تفنگ!

فراری از اسم شب و! ترس نگهبان و فریب!

فراری از مارش رژه! شلوارایی با شیش تا جیب!

من نمی خوام پا بکوبم...مقابل ستاره ها!

این پادگان جهمنه! خسته ام از دوباره ها!

 

من نمی خوام رژه برم! با یه تفنگ کوله به پشت!

یا بدونم که دشمن و...با چن تا گوله میشه کشت!

امشب شبه فرارمه! تو که نگهبان شبی

نترسونم از غضب...یه مشت ستاره حلبی!

من و بزن نشون بده! یه سرباز نمونه ای!

اسم شب و ازم نپرس! تو ناجی شبونه ای!

من و بزن! من و بزن که مرگ من نجاتمه!

گاهی یه مرگ باشکوه...به زندگی مٌقدمه!

 

سیم خاردار منو از فرار نمی ترسونه!

تیر اخطار منو از فرار نمی ترسونه!

+ نوشته شده توسط م.رند در شنبه بیست و هفتم آبان 1385 و ساعت 21:17 |
سلام بعد از مدت ها . سلام بدون اینکه حرفی برای گفتن داشته باشم . از انسانی که چند ماه است کتاب درست و حسابی نخونده چه انتظاری می ره . سلام برای اینکه نوشتن این کلمه نیازی به فکر کردن نداره . سلامی به نشانه ی فریاد . سلام برای تجدید میثاق . سلامی به نشانه ی زنده بودن . سلامی برای خالی نبودن عریضه . سلامی برای همیشه .
+ نوشته شده توسط م.رند در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385 و ساعت 22:57 |

بالاخره توانستم کتاب "  فاطمه فاطمه است " از دکتر شریعتی را دو روز قبل از میلاد حضرت امیر به انجام برسونم :

1 – وقتی یک روح از سطح زمان خویش خیلی بیشتر اوج می گیرد و از ظرف تمل مردم زمان بیشتر رشد می کند تنها می شود .

2 – پیغمبر مرد ، علی خانه نشین شد ، میراث فاطمه که تنها منبع زندگی او و همسر و فرزندانش بود مصادره شد و قدرت به دست عمر و ابوبکر افتاد . اما فاطمه از پا ننشست . برای باز پس گرفتن فدک از تلاش بازنایستاد . می کوشید تا به همه ثابت کند که خلیفه در این کار خواسته است از او انتقام سیاسی بگیرد و بر علی ضربه ی اقتصادی وارد آورد . فدک مزرعه ی کوچکی بود و اگر بزرگ هم بود برای فاطمه از آن کوچکتر بود که فاطمه بر سر آن به کشمکش بپردازد . وی با طرح مساله ی مصادره فدک می کوشید تا حکومت را محکوم کند . تا اثبات کند که آن ها در راه مصالح خود چگونه حقایق را انکار می کنند . فدک برای فاطمه یک مساله سیاسی شده بود و وسیله ی مبارزه ، و پافشاری فاطمه از آن رو بود و نه به خاطر ارزش اقتصادی آن .

3 – اگر باطل را نمی توان ساقط کرد ، می توان رسوا ساخت . اگر حق را نمی توان استقرار بخشید ، می توان اثبات کرد  ، طرح نمود ، به زمان شناساند ، زنده نگاه داشت .

4 – مصلحت ! تیغی که همواره زرنگ ها ، با آن حقیقت را ذبح می کنند ، ذبح شرعی ! رو به قبله و به نام خدا ! وقتی زور جامه ی تقوی بپوشد ، بزرگترین فاجعه ی تاریخ پدید       می آید !  

5 – خواستم بگویم فاطمه دختر محمد است ،

دیدم که فاطمه نیست .

خواستم بگویم که فاطمه همسر علی است ،

باز دیدم که فاطمه نیست .

خواستم بگویم که فاطمه مادر حسنین است ،

اما باز دیدم که فاطمه نیست .

خواستم بگویم که فاطمه مادر زینب است ،

باز هم دیدم که فاطمه نیست .

نه ، این ها همه هست و این همه فاطمه نیست .

فاطمه ، فاطمه است .

+ نوشته شده توسط م.رند در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385 و ساعت 3:22 |

کتاب : خیمه شب بازی

نویسنده : صادق چوبک  /  انتشارات جاویدان

هر وقت اسم چوبک میومد ، با چند تا جمله از اون برا خودم تصویری تو ذهنم می کشیدم :

اهل بوشهر بوده ، تو داستاناش از مرگ زیاد گفته ، مثله هدایت می نوشته و خودکشی کرده.

همیشه اول و آخر انسان ها برام مهم بوده .

خیمه شب بازی مجموعه ای از ده داستان کوتاه و یک شعر است . در "خیمه شب بازی"   همواره یکی از رل های مهم بر عهده ی مرگ است . در این کتاب غمی ناشی از طرز زندگی و تفکرعامه ی  مردم  خفته است .

 " خیمه شب بازی " پر است از زن هایی که تا مجالی یابند شروع به شکایت از زندگی و اعتراف در مورد روابط جنسی اشان ، می پردازند .

در داستان " زیر چراغ قرمز " ، جیران که دختری شانزده ساله است و اموراتش از همخوابی در شهر نو  می گذرد ، می گوید :

" کاشکی خدا مرگم می داد راحت می شدم . الهی به دو دست ابوالفضل زبونشون پیش از خودشون اون دنیا بره . نذاشتن خودمو خلاص کنم . مرگمون هم دس خودمون نیس . اما ایندفه می دونم چیکار کنم . یه شب میون هفته که مهمون نیاد می ریزم تو عرق

می خورم . به قرآن عاجز شدم . همش مهمون ، همش مهمون . "

به نظرم  چوبک در لا به لای جملات نظرش در مورد مرگ ، زندگی و انسان را به خورد خواننده می دهد .

در داستان " مردی در قفس " از زبان سید حسن خان که زنش سودابه را بر اثر بیماری خیلی وقت پیش از دست داده ، می خوانیم که :

" سودابه چقدر به این عکس ها نگاه کرد و یه ذره نگاه خودشو نتونس برا تسکین دل من جا بذاره . حالا اون خاک شده و اینا همینجور سر جاشونن . ای تف بر این دنیا . "

یا در جای دیگه ، سید حسن خان که پس از سودابه تنهاییش را با سگش قسمت کرده ، در درد دل با سگش می گوید :

 " بیا جلو زبون بسه . تو هم مثه آدما بیچاره ی شهوت هسی ؟ این اداها برا آدمای متمدن که می خوان تخم و ترکه شون تو دنیا بمونه و ارثشونو بخوره خوبه . تو بچه می خوای چکنی ؟ "

چوبک در داستان " پیرهن زرشکی " در توصیف زن مرده در غسالخانه می آورد :

 " قیافه ی او آرام بود . او حق به جانب بود . تو چهره اش لجبازی پر کینه ای یخ زده بود . گویی هنوز تسلیم نشده . حالا دیگر آن چهره تمام مراحل شهوت ، کینه و دروغ را رها کرده و از تمام مسخره بازیهای زندگی بر کنار بود . او در خوابی بود که حتی حرکت نفس کشیدن  هم آرامش آنرا بر هم نمی زد . زیبایی بی پیرایه ای داشت که شایسته بود به یکباره بسوزد و خاکستر شود تا آنکه زمان تدریجا در زیر خاکش به شکل تهوع آوری در آورد . "

این هم یک بند از شعر " آه انسان " چوبک :

آه انسان رنج دیده

باید جاودانه در فضا بماند

و هیچ کولاک

و هیچ توفان

آن را نجنباند .

+ نوشته شده توسط م.رند در شنبه چهاردهم مرداد 1385 و ساعت 1:32 |

هیچوقت برام مهم نبود که شاد نیستم چون فکر می کردم که دارم مسیر شاد شدن رو طی

می کنم و یه روز می شه که غرق در شادی بشم اما امروز فهمیدم که نمی تونم خوش باشم . برای اینکه سو تفاهم نشه می خوام بدونی که خوش بودن اصلا به مقدار نعمتی که خدا بهت داده ربطی نداره . برا تایید حرفم می تونم بگم که بعضی ها رو می بینی که نصف امکانات تو رو دارن ولی ده برابر تو با این دنیا کنار اومدند.

این امکاناتی که گفتم شامل هر چی می شه : پول ، سلامتی ، علم ، امنیت و ...

امیدوارم که متوجه شده باشی که لحظه ای روی سخنم با اونایی نیست که به ظاهر شادند، البته باید این رو اعتراف کنم ، اینکه بتونی تو این دنیا علی الظاهر هم شاد باشی برا خودش یه هنره .

یه نگاه اگه به اطرافت بندازی می تونی پیداشون کنی ، شاید تعدادشون کم و پیداکردنشون سخت باشه ولی قطعا با یه تمرکز می تونی پیداشون کنی . آره ، اونایی رو می گم که در هر حال ، خارج از ظرف مکانی و زمانی ، شاد هستند .

نمی تونم به طور قطع بگم که عقل داشتن و عاقل بودن با شاد بودن منافاتی داره ولی احساسم اینو بهم می گه که بعضی وقتا برای اینکه شاد باشی باید ذهنت رو از دغدغه های همیشگی خالی کنی ، از ایده های ذهنت که جزیی از وجودتند فاصله بگیری ، از یافتن جواب برای چراهای ذهنت دست بکشی . به نظرم این دلایل کافی هستند تا من از فرآیند تبدیل به انسانی شاد شدن منصرف شوم . شادی در ازای چه ؟ خوش بودن به چه قیمت ؟

یارای پرداخت بهای خوشی را در خود نمی یابم . قدرت دیدن تزلزل افکاری را که با شبهای تنهاییم گره خورده  ندارم . 

 به قول نیما : " نازک آرای تن ساق گلی / که به جانش کشتم / و به جان دادمش آب /

ای دریغا به برم می شکند  "

چند روز پیش یه جمله از ویلیام دورانت شنیدم که از اینکه تونست برای من یه سوال جدید ایجاد کنه ، ارزش گفتن و خوندن داره : 

" شادی از عقل عاقل تر است . "

+ نوشته شده توسط م.رند در جمعه سیزدهم مرداد 1385 و ساعت 11:54 |

چقدر سخته واقعا سخته یا بهتره بگم چقدر غم انگیزه که همیشه میشه خاطراتو تجدید کرد . همونقدر که یاداوری بعضی از وقایع لذت بخشه اینکه همیشه          می تونی  خاطراتتو حتی اونایی که تلخ هم نیستن رو به یاد بیاری زجرت میده . می تونم بگم اینکه می گن گذشته ها گذشته دروغه . گذشته هیچوقت نمی گذره . همیشه گذشته دمه دسته یا به قولی در دسترسه . لحظه به لحظه ی ما داره       می گذره و به گذشته تبدیل می شه . گذشته ایکه در دسترسه . اینم به نظرم از طمع انسانه  که همه چیزو با هم می خواد: گذشته ، حال و آینده رو با هم  یکجا     می خواد . همش یا داریم تاسف گذشته ی از دست رفته رو می خورم یا نگران آینده ی بدست نیومده رو هستیم و به تنها چیزیکه فکر نمی کنیم زمانه حاله ینی زمانیکه تو اون واقعیم . امیدوارم اجازه بهم بدی که این نتیجه گیری رو بکنم که پس ما توی حال زندگی نمی کنیم یا تو گذشته داریم سیر می کنیم یا داریم با ابهامات ایکه از آینده برا خودمون ساختیم ، دست و پنجه نرم می کنیم می دونی برا اینکه بخوای بدونیکه تا حالا به نحو احسن از عمرت استفاده کردی یا نه چکار کنی ؟ ببین هیچ کسی تو رو بهتر از خودت نمی شناسه ینی نمی تونه بشناسه . می دونی چرا ؟ چون آدما خیلی تو دارن . خیلی بیشتر از اونیکه فکرشو بکنی . برا تایید حرفم یه نگاه به تنهاییات بنداز ببین توشون چه خبره . خب حالا با توجه به ادمی که از خودت می شناسی  فکر کن یه بار دیگه به دنیا اومدی، ینی قصه از اول شروع شده  ، تا حالا همه چی کشک بوده ، اونوقت چکار می کردی ؟ منظورم اینه که باز همین کارایی رو می کردی که الان می کنی یا نه ؟ خودتو که نمی تونی گول بزنی ، الله وکیلی چند درصد از کارهایی رو که  الان داری میکنی ، انجام می دادی  ؟ با این درصد می تونی به خودت نمره بدی .

گذشتمون خیلی مهمه . به نظره من واقعا مهمه .  یه نگاه به گذشتت بنداز ببین انگشت به دهن وایساده داره با تعجب بهت نگاه می کنه . از اینکه داری باز اشتباهاته گذشتتو انجام  می دی ناراحته . حیرونه که چرا سعی نمی کنی از گذشتت درس بگیری . پس قراره تجربیاتت کی به کارت بیان ؟

ببین می تونی باهام همراه باشی یا نه ؟ سعی کن بتونی باهام همفکر باشی ، مهمترین جای قضیه اینجاست ، اینجاست که بتونه چیزی تو این دنیا کمکت کنه ، کمکت کنه تا زودتر بهش برسی ، اصلا اون چیزیکه می خوای بهش برسی برام مهم نیست ،قصد توهین ندارما ولی می دونی چرا اینجوری می گم؟ چون لابد اون چیز برات مهم بوده که داری سعی می کنی بهش برسی .می خوای  بدونی چی برام مهمه ؟ اینکه به اون هدفت زودتر برسی . ینی بتونی یه دستاویز پیدا کنی وبه اون چنگ بندازی تا خودتو با اون زودتر بکشی بالا . این برام مهمه که بتونی فاصلهتو باهاش کم کنی .

خب حالا می خوام این حرفامو ربطش بدم به مطالبه بالا . سعی کن با وجود اینکه تجدید خاطرات برات ناراحت کننده است ولی هرزگاهی یه نگاهی بهش بندازی . این خیلی خوبه ازش غافل نشی . ینی به کارت می یاد . می تونی همیشه زمانه حال رو با گذشتت مقایسه کنی . و این باعث می شه که حسرته زمانی حال ایکه اون مو قع به گذشته تبدیل شده رو نخوری . پس سعی کن گذشتت رو همیشه در دسترس نگه داری .   

 

+ نوشته شده توسط م.رند در سه شنبه دهم مرداد 1385 و ساعت 13:28 |

کتاب ناتور دشت

نویسنده : جی . دی . سلینجر

برگردان از : محمد نجفی / انتشارات نیلا

کتاب را تازه تمام کردم همین چند دقیقه پیش . این را می دانم  برای اینکه اظهار نظرمون در مورد یک کتاب ، داستان ، فیلم و یا موسیقی و هر چیز دیگری عجولانه و احساساتی نباشد بهتر است بلافاصله قضاوت نکنیم اما الان نوشتنم آمده و اگر وقتش فوت شود دیگر هرگز نخواهم نوشت .

 بگذریم ، کتاب ناتور دشت از جمله قلیل کتاب هایی است که پس از اینکه شروعش کردی دلت نمی آید ناتمام بگذاریش .

شخصیت اصلی داستان  پسری است بنام  " هولدن کالفید "  که بجای نویسنده ی کتاب نشسته ودر طول داستان وقایع و خاطرات از زبان هولدن گفته می شود .

هولدن که رکورد عوض کردن و اخراج شدن از مدرسه را دارد ! آخرین مدرسه ایکه در آن تحصیل می کند و قسمت اعظمی از کتاب راجع به این مدرسه و دانش آموزان و کلاس ها و اساتیدش است " مدرسه ی پنسی " است .

محدود بودن موضوعات دروس ، عدم سازش با سایر دانش آموزان ، تنش میان وی و اساتید و هزاران عامل دیگر که تنها با خواندن کتاب خواننده را قانع

می کند ، از جمله دلایلی است که هولدن برای درست عمل کردنش (راجع به تحمل نکردن محیط پنسی )  می آورد .   

هولدن امسال به دلیل اینکه از پنج درس، تنها توانسته در یک درس آن هم انگلیسی به دلیل اینکه انشایش خوب بوده، قبول شود و این برای مدیر مدرسه کافی است که برگه ی اخراج هولدن را برای پدر و مادرش پست کند . البته این قضیه نه تنها برای هولدن ناراحت کننده نیست بلکه یک اجبار دلخواه برای خلاص شدن از محیط غیر قابل تحمل پنسی نیز محسوب می شود .

همه و همه ی این قضایا دست به دست هم می دهند تا هولدن چهار روز قبل از تعطیلات رسمی مدرسه به مناسبت کریسمس ، از پنسی بزند  بیرون و وداعش با خوابگاه را اینگونه توصیف می کند :

" وقتی دیگه واسه رفتن کاملا آماده شدم و وسایلمو ورداشتم ، دم پله هل وایسادم و آخرین نگاهو به راهرو انداختم . داشت گریه م می گرفت . نمی دونم چرا . کلاه شکارمو گذاشتم سرم و همون جرو که دوس داشتم لبه شو دادم عقب و با همه ی زوری که داشتم داد زدم " خوب بخوابین کودنا ! " شرط می بندم همه ی حرومزاده ها رو بیدار کردم . بعدش زدم بیرون . "     

به اینجای کتاب که رسیدم همش شعر نیما توی ذهنم میومد :

" می تراود مهتاب  /  می درخشد ماه  /  مانده پای آبله از راه دراز  /   بر دم دهکده مردی تنها  /   کوله باری بر دوش  /  دست او بر در می گوید با خود :

غم این خفته ی چند ، خواب در چشم ترم می شکند .   "

بقیه ی کتاب به وقایع  چهار روزی اختصاص دارد که هولدن باید صبر کند تا همه ی مدارس تعطیل شوند چون هنوز پدر و مادرش از اخراجش آگاه نشده اند .

در جای جای کتاب می توان فهمید که دلبستگی ها و چیزهایی که بتواند برای هولدن جلب توجه کند ،  بسیار نادر است و بر عکس تا دلت بخواهد کتاب پر است از  قضایایی که براحتی هر چه تمام برای هولدن نه تنها تنفر انگیز بلکه به قول خودش افسرده کننده باشند . در جایی از کتاب در گفتگویی که هولدن با خواهر کوچکترش " فیبی " دارد بطور مستقیم در جواب خواهرش که چه چیزهایی را دوست دارد ، تقریبا عاجز می شود و در آخر می گوید :

" همه ش مجسم می کنم چن تا بچه ی کوچیک دارن تو یه دشت بزرگ بازی  می کنن . هزار هزار بچه ی کوچیک . و هیشکی هم اونجا نیس ، منظورم آدمه بزرگه ، غیر من . منم لبه ی پرتگاه خطرناک وایساده ام و باید هر کسی رو که مآد طرف پرتگاه بگیرم ، یعنی اگه داره می دوئه و نمی دونه داره کجا می ره ، من یه دفه پیدام میشه و می گیرمش . تمام روز کارم همینه ، ناتور دشتم .   "

باز هم با شعر نیما مقایسه کنید . اشعار " فریاد "  مشیری و اخوان ثالث هم در طول داستان ذهنم را درگیر خودشان می کردند .

بطور کلی با خواند کتاب می توان فهمید که هولدن با بچه ها و کوچکترها روابط بهتری برقرار می کند بطوریکه در پایان داستان می توان با قطع و یقین گفت که محبوبترین شخصیت برای هولدن خواهر کوچکش " فیبی " است . و حتی دلیل اصلی نرفتن هولدن به غرب و قید همه چیز و همه کس نزدنش را اصرار         "  فیبی  "  می توان بیان نمود .

یکی از قسمتهای دیگر کتاب که به نظر من اگر نگویم اوج بلکه از بهترین  قسمت ها بود مناظره ایست که هولدن با معلم سابقش " آنتولینی "  دارد :

" سقوطی که من ازش حرف می زنم و گمونم تو( هولدن ) دنبالشی ، سقوط خاصیه ، یه سقوط وحشتناک . مردی که سقوط می کنه حق نداره به قهقرا رسیدنشو حس کنه یا صداشو بشنوه . همینطور به سقوطش ادامه می ده . همه چی آماده س واسه سقوط کسی که لحظه ای تو عمرش دنبال چیزی می گرده که محیطش نمی تونه بهش بده یا فقط خیال می کنه که محیطش نمی تونه بهش بده . واسه همینم دست از جستجو می کشه . حتی قبل از اینکه شروع کنه دس می کشه !! . "

بطور کلی میتونم بگم  که  " ناتور دشت "  کتابی است که ارزش پیشنهاد دادن دارد ، مخصوصا اینکه امکان  این چنین دغدغه ها و ذهنیت هایی برای هر کس وجود دارد.

+ نوشته شده توسط م.رند در یکشنبه یکم مرداد 1385 و ساعت 8:3 |


Powered By
BLOGFA.COM